Wednesday, December 16, 2015

چگونه در سربازی «پخته» شویم



شرح وضعیت فرضی:
 
سرهنگ به دندانپزشک دستور داده است تا به دلیل نبود داروی بی حسی، از دارو های بیحسی تاریخ مصرف گذشته استفاده شود.
دندان پزشک که خود یک سرباز وظیفه است، عوارض استفاده از داروی بی حسی تاریخ مصرف گذشته را به سرهنگ گوشزد میکند. یکی از عوارض این است که بیمار ممکن است چند ماه تا چند سال دچار بی حسی دهان و لب شود و به دلیل آسیب به عصب، اثر دارو از بین نرود.
 
در صورت تمرد از دستور اولیه سرهنگ، دندان پزشک، تهدید به ۳ روز بازداشت در یگان می شود و در صورت تکرار دوباره، بازداشت و حتی  با جزای سنگین تر مواجه خواهد شد.


اطلاع دادن به بیمار نوعی تمرد از دستور تلقی شده و عواقب مضاعفی برای دندان پزشک خواهد داشت.
 

سوال :
دندان پزشک چه باید بکند تا هم اخلاق و حقوق بیمار بی خبر از وضعیت را رعایت کرده باشد و هم خود کمترین آسیب را ببیند؟
 

دندان پزشک باید یک بار تمرد کند و سه روز در یگان بازداشت شود. بعد از آزادی، شروع به استفاده از داروی بیحسی تاریخ گذشته بکند و منتظر بماند تا اولین شکایت بیمار از بی حسی چند ماهه لب اتفاق بیافتد.
 

Monday, October 26, 2015

متغییر «نوشته»

فرضا کاری رو میخواهیم انجام بدیم یا نوشته ای رو بنویسیم. اگر کمی مهلت بدیم و از جو خارج بشیم، بهتر میتونیم تصمیم بگیریم که کار رو انجام بدیم و یا نوشته رو منتشر بکنیم یا نه. مثلا اگر عجله‌ای نیست، یک هفته بعد از نوشتن، نوشته رو بخونیم. لحن حال به هم زن یا رویکرد تهوع آور نویسنده (که خود ما باشیم) روی سطح دیگ نوشته جمع شده و راحت قابل دید ه.

موضوع پاراگراف بالا با «اول فکر کن بعد حرف بزن» تفاوت کوچک ولی مهمی داره. در موارد اندیکاسیون «اول فکر کن...»، مخاطب ما با گوینده (یعنی خود ما) در یک وضعیت و اتمسفر قرار داره و اگر سخن مون قراره حال به هم زن باشه، خیلی تو چشم مخاطب نمیزنه. یعنی دیالوگ مون به یک مرحله‌ای رسیده که اون حرف زده بشه. اگر هم در آینده قراره قضاوتی انجام بشه، با لحاظ کردن همون شرایط قضاوت میشه. پس با اندکی «فکر کردن» میشه «حرف زد». نیازی به مثلا یک هفته نیست.

حالا این که یک هفته زمان لازمه یا یک شب یا حتی یک ساعت، بستگی به بلوغ فکری فاعل و نویسنده داره. هر چقدر فرد بالغ تر، میانگین زمان لازم کمتر. البته برای کارها و روش‌های جواب پس داده نیازی به زمان نیست. مکانیکی میشه عمل کرد.

اگر نوشته رو قبل از نوشتن یک متغییر در نظر بگیریم، بعد از نوشته شدن تبدیل میشه به یک چیز ثابت. اما خوبی‌ای که هست اینه که نویسنده تبدیل میشه با یک متغییر در بُعد زمان.

وقتی بر میگردم و نوشته های گذشته‌ی اینجا رو میخونم حال به هم زنی بعضی از نوشته‌ هام رو حس میکنم.تصنع یا ابلهانه بودن شون رو می بینم؛ و مثلا یادم میفته که با یکی خارج از اینجا حرفم شده و نتیجه‌ش مثلا شده یک جوابیه‌ی خنده دار. منظورم نوشته‌ی پنج سال پیش نیست. چون تفاوت نوشته‌ی خیلی قدیمی رو به بلوغ نسبی و سنی خودم ربط میدم. منظورم مثلا نوشته‌ی ۷ -۸ ماه پیشه. مگر  در ۷ - ۸ ماه آدم چقدر میتونه بالغ تر بشه که الان از نوشته یا کارش خجالت بکشه؟

درسته که عملا هدفی از نوشتن در اینجا ندارم، اما هدف فرعی‌م میتونه تمرین برای کم کردن فاصله‌ی زمانی برای کنش نشون دادن در شرایط  جدید باشه، بدون این که بعدا از کارم خجالت بکشم. یا یک هدف فرعی دیگه‌م این میتونه باشه که به یک یا چند تا روشِ جواب پس داده برسم. احتمالا به هر دوی این کارا میگن تمرین نوشتن.



Sunday, October 25, 2015

کوهورت

هفت – هشت سال پیش، به یکی از انتشاراتی های مهم تهران ایمیل زدم؛ و به خیال خودم بهش ثابت کردم که گران فروش‌ه.
از بین کتاب‌هایی که از این انتشاراتی خونده بودم، سی جلد کتاب رو انتخاب کردماین سی تا کتاب رو با سی تا کتاب معادل از انتشاراتی های دیگه جفت کردم. یعنی مثلا از نظر تعداد صفحه، سال انتشار، نوبت چاپ، نوع جلد، موضوع و نویسنده و مترجم (یا مشابه یا معادل) مشابهشون کردم. بعد، میانگین تفاوت قیمت پشت جلد رو براشون بدست آوردم.
چرا سی تا؟ احتمالا به نیت عدد سی در مطالعات علوم پزشکی؛ دقیق یادم نیست.
در جوابم، اونم یه ایمیل طولانی نوشت و از سختی های انتشار و بازار کتاب گفت. و از همه مهم تر تاکید کرد که من تفاوتی بین ناشر خصوصی و دولتی نگذاشته بودم.
اون موقع هفته ای دوبار به کتابفروشی ها سر میزدم، می خریدم و می خوندم.
اما الان یک ساله وارد کتابفروشی نشده ام.

Tuesday, July 7, 2015

شعور چیست، شعورمند کیست؟


گزاره هایی مثل،
«پول، شعور نمیاره»،
«تحصیلات شعور نمیاره»
معمولا تسلی بخش اند؛ به راحتی بین عموم مردم پخش میشند.

یک علت ممکن: پولدار‌ها منطقا (از نظر توزیع حجم پول) در اقلیت هستند. تعداد افراد با تحصیلات سطح بالا در هر جامعه‌ای اصولا باید در اقلیت باشند تا اکثریت؛ درستش اینه. پس تعداد افراد زیادی که به پول و تحصیلات بالا دست نیافته اند، با تکرار این نوع گزاره‌ها تسلی پیدا میکنن.
یک معنای ضمنی این نوع گزاره ها میتواند این باشد که «درسته که من درس نخوندم، ولی با شعورم». 

به نظرم این نوع گزاره ها را میشود با یک مدل رگرسیونی مدل سازی کرد. یعنی به جای مغالطه‌ی شایع «قالب کردن علیت به جای ارتباط» می توانیم یک مدل ارتباطی برای «شعور» با متغییر «سالهای تحصیلات» پیدا کرد. مثلا مشاهده بکنیم که با افزایش/کاهش تعداد سالهای تحصیل، میزان شاخص های شعور افزایش یا کاهش یافته است.

تا این جای کار، ساده و عملی است؛ پیشفرض من این است که تعداد سالهای تحصیل با شعور فرد رابطه‌ی مستقیمی دارد. یعنی احتمال این که یک فرد مثلا با گواهی دانشگاهی فرد باشعوری باشد بیشتر از احتمال مشاهده‌ی یک فرد باشعور در قشر مکانیک های بیسواد است.

ولی، بخش پر مناقشه‌ی این مدلسازی در تعیین «شاخص های شعور» خواهد بود.
پس طرفین درگیر باید در مورد این که شاخص شعور چیست به توافق برسند؛ و طوری نشود که هر گروهی اعتقادات و صفت های شایع در گروه خودش را به عنوان شاخص شعور تحمیل بکند.

شاید بهتر باشد قبل از تعیین شاخص‌های شعور، مبنایی برای تعیین شعور پیدا بکنیم.
ترجمه‌ی کتاب «بیشعوری» را قبلا خوانده ام؛ حدود ۷ سال پیش. اگر درست خاطرم باشد مبنای شاخص شعور در این کتاب، مقبولیت عمومی فرد است. فرد باید از طرف دیگران دوست داشته بشود. مثلا اون دکتر گوارش مقبول همکاران و خانواده شود و به تبع، تنها نماند. مشکلی که این مبنا دارد چیست؟ اولین چیزی که به ذهنم میرسد حساب های مشهور توییتر و فیس‌بوکه. همون هایی که حرفاشون ظاهرا مقبول عامه ولی از نظر من احمقانه و بیشعورانه است. پس این مبنا جای کار دارد فعلا. تبصره بندی دقیق میخواهد.

یک مبنای دیگر  میتواند این باشد که «حقوق و موجودیت دیگری زیر سوال نرود».
که سوالات اساسی زیادی رو ایجاد خواهد کرد؛ رد کردن قائلین به «کشتی/سوراخ»، سخت‌ترین خان پاسخ خواهند بود.

با این که یافتن مبنا و به تبع آن شاخص شعور خیلی سخت است، ولی یک راه حل دیگر برای خروج میتوانم متصور بشوم :
خودمان را در زیر گروه های فکری وارد بکنیم و با شاخص های «باشیدن در گروه/گله» به راحتی مسیر را پیدا بکنیم. یعنی دیگر به مبانی فکر نکنیم (چون سران گروه فکر کرده اند از طرف ما)؛ و مستقیم برویم سر اصل خواسته که مبارزه‌ است. مثلا خودمان را در یک زیرگروه راست، چپ یا وسط سیاسی تعریف بکنیم و بقیه‌ی افراد رو به بیشعوری متهم بکنیم. یا خودمان را فمنیست بدانیم و بقیه رو نفهم فرض کنیم.

مزیت این روش این است که هیچوقت در مبارزه (توهین) تنها نیستیم.
از مضرات : خائن تلقی شدن در صورت زاویه فکری در آینده.

پس حالا میتوانیم مدل رگرسیون‌مان را ببندیم.

نمونه سوالی که ممکن است پرسیده شود:
رابطه‌ی میزان شعور با ثروتِ چپ های توده‌ای، با در نظر گرفتن مبانی شعور ملی‌-مذهبی ها را بیان کنیم.

Saturday, May 16, 2015

نژاد پرستی مرجَح است یا تجزیه طلبی؟


۱- در جشنواره‌ی سینما حقیقت سال پیش، فیلم مستندی بود به اسم «ننه حسن». این فیلم، روایت پیرزنی است در یکی از روستاهای آذربایجان (احتمالا زنجان) که در پیری اش به فکر نقاشی کردن میوفتد. مشخصا، بدنه‌ی اعظم تصاویر فیلم در روستای محل زندگی و خانه‌ی محقر این پیرزن بیسواد میگذرد. فیلم ادامه پیدا میکند و میرسد به جایی که «نقاشی » های این پیرزن در «خانه هنرمندان تهران» به نمایش در می آیند. در سالن خانه هنرمندان، ما پیرزن را میبینیم که در مقابل ابراز احساسات بینندگان نمایشگاه، به زبان فارسی، سکوت کرده است. احتمالا، پیرزن زبان فارسی بلد نیست؛ و پسرش مترجم دو طرفه است.

۲- ننه‌ی حسن در یکی از سکانس های فیلم، وقتی در روستای محل زندگی اش مشغول غذا دادن به سگ اش است، با زبان فارسی سگ را امر و نهی میکند؛ به فارسی میگوید «بیا، بخور، برو و ...» . و این تنها جایی در فیلم است که ننه‌ی حسن فارسی «صحبت می کند».

۳ – تا چند ساعت بعد از اتفاقات بازی تیم های فوتبال نفت و تراکتورسازی، فضای آنلاین پر از تحقیر نژادی طرفداران تیم تراکتورسازی بود. تا وقتی که مشخص شد همه‌ی وسایل ارتباطی ورزشگاه قطع بوده است. بعد، توهین کنندگان شروع به عذرخواهی کردند.

۴- جواب ترک زبانان ایران به توهین نژادی، مثلا «خر» فرض کردن ترک ها، معمولا «فارس سگ» است. نوعی توهین نژادپرستانه‌ی دوجانبه. دور از انتظار نیست که این ذهن متنفر از «فارس»، طرفدار تجزیه آذربایجان هم باشد.

۵- فرض میکنم، شروع کننده‌ی هر توهین نژادی در وهله‌ی اول غیر ترک زبان‌ها باشند؛ در واقع «سگ» خواندن یک فارس زبان، یک نوع واکنش دفاعی از جانب فردی است که مورد توهین نژادی قرار گرفته. مانند اتفاقی که بعد از بازی تراکتورسازی رخ داد.

۶- مسلما حالت ایده‌آل، کشوری خواهد بود بدون اذهان نژادپرستانه. با توجه به چند بند بالا، سه حالت رفتاری قابل تصور است: ۱) تشدید نفرت دو جانبه ۲) قطع رابطه‌ی مسالمت‌آمیز و ۳) حالت ایده‌آل (مبارزه با نژادپرستی و ماندن در وضعیت فیزیکی فعلی).

۷- قطع رابطه‌ی مسالمت‌آمیز یعنی دوری گزیدن از نژادپرست، جاهل و بیشعور؛ و شامل حالتی میشود که فردی که مورد توهین نژادپرستانه قرار گرفته، از تصحیح ذهنیت و رفتار جاهلِ نژادپرست نا امید شده است. معنای عملی قطع رابطه با فرد نژادپرست و جاهل ایرانی، میشود تجزیه‌ی ایران. به نظر می رسد جدا شدن از جهل، چند درجه از تنفر دوجانبه، که منجر به خشونت خواهد شد، اخلاقی تر و عملی‌تر باشد.

۸- اگر قرار باشد تا موضوعی را تابو فرض کنیم، احتمالا «انسان بودن» بهتر از «خاک و زمین» است.

۹- اگر فرد نژادپرست ادعای تملک و برده داری «نژاد پست» را هم برای خود قائل باشد، رفتار این برده‌‌دار مقابل ادعای تجزیه، قطعا جاهلانه و خشن خواهد بود.

۱۰- روشنفکر ایرانی (اغلب فارس زبان)، حتی اگر خودش مسخره کننده‌ی ذهنیت مرتجع «آریایی» باشد، باز هم در مقابل واژه‌ی «تجزیه طلبی» چنان مو سیخ میکند که نژادپرستی را بدان ترجیح دهد.
اگر فرض کنیم که «روشنفکر ایرانی» خودش جزو آن دسته از جاهلان نژادپرست نباشد، میتوان درک کرد که او، به حق، از خشونت محتمل در تجزیه‌ کشور خوف دارد. اما این مساله ذهنیت وی را در مورد رجحان نژادپرستی بر تجزیه‌طلبی، مطهر نخواهد کرد.

۱۱- امیدوارم دسته‌‌ی نژادپرست و دسته‌ی مدعیان «یکپارچگی ایران زمین»، دو گروه جدا از هم باشند؛ و دیدگاه‌هایشان در یک راستا قرار نگیرند. چون فقط در این صورت است که در بند هشت این نوشته، از ناسازگاری منطقی بین دو گروه رها خواهیم شد.

Wednesday, April 29, 2015

در ستایش بیسوادی

 
   بعد از ترخیص از پادگان دو ماه منتظر کارت پایان خدمتم مانده بودم؛ بنا به گفته‌ی آجودانی پادگان، تاخیر بیشتر از دو هفته غیر طبیعی بود. بعد از چند روز پیگیری گفتند به فلان اداره پست پس فرستاده شده؛ چون نظام وظیفه آدرس خانه (گیرنده) را اشتباه زده بود. هشت صبح روز ۲۷ اسفند ماه جلوی در اداره پست خبردار بودم که بروم تو و بگیرمش؛ بعد از گرفتن کارت پایان خدمت از دست کارمند اداره پست، آنقدر هیجان زده و در عین حال متنفر بودم که مستقیم رفتم به پلیس +۱۰ و فرم درخواست پاسپورت را پر کردم. پاسپورت گرفتن را اولین و ساده ترین قدم در ابراز تنفرم از مفهوم «وطن» میدانستم. با چشمان پف کرده و قرمز از بیخوابی، رفتم توی اتاقک عکس اتوماتیک پلیس +۱۰ و عکس زشتی با سر کچل گرفتم؛ فرم مشخصات گذرنامه را پر کردم و دادم دست یک «سرهنگ» دیگر؛ اینبار در نیروی انتظامی.

   فردایش رفتم دانشگاه و مدرکم را آزاد کردم. ۲۸ اسفند بود و سماجت ام برای کارمند آموزش دانشگاه تعجب آور بود. میخواستم همان روز کارش تمام شود. چون پیه‌ی «بی صاحابی» این مملکت، در «نقطه‌ی عطف» «عید باستانی» اش، دوبار به تنم خورده بود. همان سال که به علت فرستادن دفترچه اعزام به خدمت بعد از ایام «عید باستانی»، چهار ماه بیشتر بردگی سربازی کشیدم؛ چون ذهن قانونگذار «سردار» فقط با چرخش سال میچرخید؛ و طول مدت سربازی یکشبه بعد عید چند ماه بیشتر شد. یا همان سالی که به علت ارائه‌ی پروپوزال پایان نامه‌م بعد از ایام عید، به کمیته‌ی پژوهشی، مشمول قانونِ بعدِ «عید باستانی» شدم؛ و یکسالی درسم دیر تمام شد. چند ماهی که از عید گذشت، فهمیدم که اینبار ولی شانش آورده ام. چون مدرکی که قبل عید با دو میلیون تومن آزادش کرده ام، بعد عیدش بایستی ۸۰ میلیون تومن به حساب وزارت بهداشت میریختم.

  همه چیز را ترجمه کردم و به چند دانشگاهی که هنوز امکان درخواست تحصیل بود فرستادمشان. همه چیز خوب و خرم داشت پیش میرفت؛ به همه سپرده بودم که من از این «خوکدانی» دارم فرار میکنم. تا اینکه یک شب اتفاقی، صفحه‌ی فیس بوک پسر عمویم را دیدم. پسر عمویم یکسال از من بزرگتر است و فقط تا سوم راهنمایی درس خواند. اما کشتی گیر قدری شد. یادم است که دو سال پشت سر هم در سطح ملی، نفر دوم وزن خودش بود؛ اما هیچ وقت نتوانست عضو تیم ملی بشود. کشتی را ول کرد و چسبید به کار خرید و فروش املاک. هیچ وقت هم سربازی نرفت؛ تا اینکه امسال با ده میلیون تومن قرار شده قانونا معاف از خدمت شود. پنج شش سالی میشد که ندیده بودمش؛ نمی خواستم ببینمش. صفحه‌ی فیس بوکش را هم اولین بار بود می‌دیدم. علتش مشخص بود: اسمش را «غلط» تایپ کرده بود. مثلا به جای اینکه انتهای نام خانوادگی اش را با تلفظ درست بنویسد «Zadeh»، با همان لهجه‌ی بی سوادی اش نوشته بود «Zada». به همین خاطر فیس بوک خنگ هیچ وقت به عنوان آشنای احتمالی، پسر عموی گولاخم را به من پیشنهاد نداده بود. کمی به بی سوادی اش خندیدم و عکس های زشت اش را تماشا کردم. ته دلم خوشحال بودم که چند روز پیش جواب قبولی پذیرشم از یک دانشگاه آمده است. با فرارم از این «خوکدانی بیسوادان»، امپراتوری سرمایه داری، مرا از امثال پسر عموی بیسوادم «سوا» خواهد کرد. کامپیوتر را بستم و سرم را گذاشتم بخوابم.

  دو سه روز بعدش، تصمیم گرفتم به دانشگاهی که پذیرش گرفته بودم، نروم. بمانم ایران و همه کارهایی که در بالا ذکر کردم را از اول انجام بدهم. چند ماهی طول کشید تا اداره گذرنامه اسمم را تصحیح بکند. «زاده» را به انگلیسی همان طوری کردم که در شهرمان به ترکی تلفظ میکنم؛ کردمش «Zada»؛ و دو مورد دیگر در نام و نام خانوادگی ام را با معیار تلفظ خودم تصحیح‌اش کردم. ترجمه‌ی مدارک دانشگاه را از اول انجام دادم. امتحان تافل و GRE را دوباره دادم. خوشحال بودم که املای نام انگلیسی جدیدم دیگر هجی شده‌ی «لهجه‌ی تهرونی» نبود. دوباره برای پذیرش سال بعد اقدام کردم.

  درس دو سال سربازی اجباری را خوب یاد گرفته بودم: تنفر از هرگونه اجبار.
  یا به عبارت درست تر : «ستایش بیسوادی».

Saturday, March 21, 2015

نه-کاریزما - ۱


   به تجربه فهمیدم که من نمی توانم زیر عَلَم کسی سینه بزنم؛ سیاهی لشکرِ آقا بزرگ جمع بشوم؛ آقا بگوید و ما مریدان فقط تصدیق و اعتبارش را تجمیع کنیم. همیشه بعد از مدتی که مدل رفتاری، روش و ساختار رئیس شدن در یک جمعی دستم آمده، خواسته ام آستین بالا بزنم و برای تبدیل شدن به عمود خیمه تلاش کنم. به جز چند مورد محدود که موفق شده ام، در اغلب مواقع یا قبل از اقدام منصرف شده ام و یا اقدام کرده ام و موفق نبوده ام. دلیل عدم موفقیت ام را هم فهمیده‌ام بعدا، نداشتن «کاریزما». هرچه شده ول کرده ام و از جمع جدا شده ام؛ تلاش دوباره‌ای هم نکرده ام بعدش.
  نبایستی در یک بازی که قواعد شفاف ندارد شرکت کرد؛ متاسفانه در اغلب موقعیت‌های اجتماعی، نوع بازی غیر شفاف بوده است. بازی های شغلی، آکادمیک، شبکه های اجتماعی و … را میتوان با آماره‌های پارامتری مشتق از «کاریزما» مدل سازی کرد.
کاریزما چیست اصلا؟ کاریزما قدرت اقناع جمع است آیا؟ سخنوری است؟ یا زیبایی چهره و خوش تیپی؟ شاید هم روی دیگر شارلاتانیزم باشد. هر چه باشد چیزی است که تلاش برای داشتنش جذاب نبوده برایم؛ با این که نمیدانم تقدم با نداشتن است یا نخواستن. علت اینکه در بعضی از مواقع حتی بدون یکبار تلاش کردن منصرف شده ام هم ربط دارد به کاریزما؛ آنجا، تخمین اولیه‌م از نقش کاریزما در بازی زیاد بوده است.

فرض وجود تاثیر کاریزما (با هر تعریفی که دارد) فاکتور(های) دیگری را مستلزم می شود؛ این قسمت داستان همیشه همان قسمت جذاب بوده برای من. اسم این فاکتور‌ها را می گذارم «نه-کاریزما». نه-کاریزما همان چیزی است که پیشه ور و بازاری خوب می داند چیست.

  • اکبر آقا! چرا شما ماست پرچربِ گاوداری خودت رو گرون‌تر از ماست پرچرب پاستوریزه‌ی کاله میفروشی؟
  • آقا! ماست سطلی که من میفروشم خیلی کیفیتش بهتر از اون ماستی‌ه که فقط بسته بندی خوشگل داره.
  • والله‌ ، هر دوتاشون مزه شون یکیه؛ گرون فروش!
اکبر آقا بعد از یک عمر ماست فروشی، سال ۹۳ «نه-کاریزما»ی پیشه‌ی خودش را پیدا کرد: نداشتن روغن پالم. به مدد تخریب کاریزمای شرکت کاله، به خرج کیسه‌ دولت، یعنی اعتبار وزارت بهداشت‌ش. به علت وجود همبستگی عالی بین این دو متغییر.