Sunday, April 16, 2017

هه

الان که دارم به ۴-۵ سال اول دانشجویی خودم نگاه می‌کنم، بعضی جاها حس پشیمانی دارم. مثلا ای کاش تنها تمرکزم روی درس خواندن بود. وقتی بابت خواندن کتاب غیردرسی صرف نمی‌کردم. فیلم دیدن را فقط به عنوان یک موضوع با الویت پایین در نظر میگرفتم و بهای خاصی به ادبیات نمی‌دادم. فهمیده ام که برای امثال منی که تحصیل آکادمیک هنر، علوم سیاسی و اجتماعی نداریم، اظهار نظر در هر حال عامیانه است. روی موضوعاتی تاکید می‌کنیم که برای یک مثلا لیسانسه قبلا حل شده است. عجیب است که الان به نظر من هم موضوعات حل شده‌ای اند و چه بسا کم ارزش برای وقت گذاشتن. انگار فقط برای جوان های دورو بر ۲۰ سال مناسب اند.
به آن سالها که فکر میکنم ترجیح می‌دادم که با همکلاسی‌های دانشگاه م محترمانه برخورد می‌کردم. با دوستان دانشگاهم به خاطر واگرایی نگرش سیاسی درگیر نمی شدم و رابطه ام را قطع نمی کردم. ای کاش مصطفی و عباس را که بسیجی ولی آدم خوبی بودند، تحقیر نمی‌کردم. سال ۸۸ دخیل نمی‌شدم و استرس نمی‌کشیدم. ای کاش زودتر از این سیگار را ترک می کردم تا اساتید دانشگاه، هم کلاسی‌ها و بقیه را با بوی گه سیگار آزار نمی‌دادم. عجیب است که هیچ کس تا حالا از بوی سیگارم گله نکرده بود، تازه یکسال بعد از ترک سیگار فهمیدم که چقدر بوی مرخرفی دارد و وجهه‌ی آدم را خراب میکند. 
اگر همان موقع می دانستم که «تجربه کن» حرف احمقانه‌ای است، با تجربه‌های بی ارزش سعی نمی‌کردم بالغ تر بشوم و منتظر می شدم تا خود به خود برسم. کاش یک برادر یا خواهر کوچک تر داشتم تا اینها را بهش منتقل می کردم .